زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... واكسن 4 ماهگي رادين پسري ...

1390/12/13 14:49
نویسنده : مامان رادين
156 بازدید
اشتراک گذاری

هو الشافي

  • واكسن 4 ماهگي رادين پسري                                         13/12/1390 

 از روزي كه گل پسري واكسن پايان دو ماهگيش رو زد ، همش مراقب بودم كه واكسن نوبت بعدي رو از ياد نبرم.

از اواسط اسفند ماه بود كه همش تاريخ رو چك مي كردم تا رادين جونم رو واسه واكسن ردن ببرم.

بلاخره 13 اسفند رسيد .از هفته قبل با بابا احمد هماهنگ كرده بودم تا امروز ،شنبه، بياد دنبالمون.ساعت 11:00 بود كه بابا احمد رسيد و ما الان داريم ميريم.

روز خيلي شلوغي داشت درمانگاه و پر بود از مراجعه كننده و نگراديم اين بودم كه نگن امروز وقتي براي ما نيست.

بعد از دادن كارت پرونده پسري چند دقيقه ايي طول كشيد تا نوبتمون بشه.

طبق معمول اول كار كنترل قد و وزن رادين رو انجام دادند و بعد نوبت به واكسن رسيد ...

قد پسري :62 سانت

وزن  عسلي:7 كيلو

دور سر جيگري:٨/٣٩ سانت

پسر 3 كيلويي من هزار ماشاءالله  7 كيلو شده بود ،  روز به روز،داشت بزرگ شدنش رو به ما نشون مي داد.

تا نگاه مي كني ناگهان چه زود دير مي شود ...

هم دوست داشتم دوران نوزاديش واسم طولاني تر مي بود و هم خدا رو شكر مي كردم كه اون دوران پر زحمت و پر اضطراب و پر از خستگي گذشت و حالا من بهتر مي تونم با پسر گلم دوست بشم و از وجودش لذت ببرم...

نوبت رادين بعد از واكسن خوردن يه ني ني 2 ماهه بود.

خدا رو شكر رادين فقط يه واكسن تزريقي داشت تو اين نوبت كه به پاي چپش زدند و واكسن فلج اطفالشم خورد.

چون ران پاي پسري به نسبت توپولي بود ، سوزن آمپول تا به محل مورد نظر برسه بايد مسير زيادي رو توي پاهاش فرو مي رفت و اين درد رو به مراتب بيشتر مي كرد.

وقتي سوزن تو پاي رادين فرو رفت تا مدتي صداش در نيومد اما يهو يه جيغ بلند كشيد كه من ضعف كردم.   

از بعد خارج شدن سوزن از پاش ديگه تا مدتي جيگري من شروع كرد به لجبازي و همش غر مي زد و نق نق كردن.

مثل دفعه قبل بابا احمد ما رو برد خونه خودشون.البته قبلش رفتيم مدرسه دنبال مادر روحي.

تا غروب رادبنم خوب بود ،اما از اون به بعد دردش شروع شد و مدام ناله مي كرد.

چون دم عيد بود با مادر روحي تصميم گرفتيم قطاب درست كنيم.خمير رو كه آماده كرديم تازه درد آقا رادين ما شروع شد و من خيلي كم تونستم به مادر روحي كمك كنم.

 بابا محسن از سر كار اومد خونه مادر روحي و بعد از اينكه کار شيريني پختن ما تمام شد به خونه برگشتيم.

فرداي اون روز هنوز درد رادين خوب نشده بود و من هم مريض شدم.رادين مرتباْ بي قراري مي كرد و مي خواست تو بغلم باشه و من به خاطر استخوان دردي كه داشتم زياد نمي تونستم بغلش كنم.

اون روز روز خيلي بدي بود و از يه طرف مريضي و از طرفي غر غرهاي رادين باعث شد تا سرش داد بزنم و دعواش كنم.

از دست خودم ناراحت بودم كه سر پسري داد زدم ولي منم یه انسانم و ظرفيتم محدود.

اميدوارم پسري منو ببخشه از بد اخلاقي هاي امروزم.قول مي دم جبران كنم عزيز دلم...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)